نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
صندلی دسته دار دونفره

   هيچ کس واسه هميشه نمی ره !   

صندلی دسته دار دونفره ۲

لینک
سه‌شنبه، 12 تیر، 1386 -

   ناگزير   

اگر با همین فاصله ای که به من حق دیدنت را دادند    

از میان آنان که چون پوست مرغ به پر و بالت چسبیده اند

تماشایم برایت جالب بود که هیچ !             

اما اگر باز

 نفمهی اشتیاقم را

                   ناگزیر رنگ می بازی در نگاهم

و وقتی باز آیی

                          نگاهت برایم مثل پوشیدن ناگهانی دمپایی خیس بی دریغ و چندش آور می شود

              و هر کلامت در ذهنم درست مانند این که

          یادت برود Alt - shift بگیری و فقط و فقط  بنویسی ...

لینک
سه‌شنبه، 5 تیر، 1386 -

   من و اين لحظه آخر   

فخ ..شووو ... فرازهایی  ..شوووووش ... بیم بیم شوووو بیم خ... دوست داشتن

 برتراز  ... شووو ...چیخ بیــــــــــم بو شووو ... شنوندگا .... شنون ...

شنوندگان.. خ شووو... شنوندگان عزیز

 سلام : خوشحالم یه بار دیگه اون پیچ کوچولو رو چرخوندین تا بیاد رو موج ما

و نشستین تا بازم برنامه معمولی ما رو گوش بدین ... هر جا هستین  خوب و گرم

 و آروم باشین . صدای منومی شنوین هر چقدرم یواش حرف بزنم چون دوستون

دارم لطفا یه بالت روسی از سمفونی چهارم موتزارت گوش بدین تا ما باز برگردیم :

همونطور که می دونین آدما بالاخره هرکی باشن یه روزی میمیرن ... چه بخوان

چه نخوان... می خوام اینو بگم که می شه مردنارو به سه قسمت کلی تقسیم کرد

 ... باشه باشه پیچ رو نچرخونین نمی خوام حرف از مردن بزنم و ناراحتتون کنم

 ... قول می دم خیلی تلخ نباشه ...داشتم می گفتم سه جور مردن ... یک روز یکیش

سراغمون می یاد . ترسناک نیست ... اگه هنوزم دارین به من گوش می دین

 بزارین بگم :

بعضیا لحظه آخرشونو خودشون درست می کنن ... خودکشی

 ... یادمه کلاس پنجم بودم از پنجره کلاس بچه هارو دیدم دنبال هم می کنن و

می دون مثل همیشه ! با خودم گفتم خیلی زندگی یه جوره ... طنابو ورداشتم

 رفتم بالای سکو . طناب به زمین می رسید انداختم دور گردنم ... یادم نبود دور

گردنم انداختن باعث می شه طناب کوتاه شه ... پریدم از سکو پایین ... پام به

زمین نرسید ... وقتی دیدم راستی راستی دارم می میرم دست و پا زدم همه جیغ

می کشیدن ... پوست گردنم کنده شده بود ... هیچ کی نزدیک نشد . خودم هر جور

 شد طنابو پاره کردم ... چشمام داشت سیاهی می رفت همه چیز آروم

ساکت می شد ... اما نمردم . نمی دونم چرا! شاید لحظه آخرم نبود

*

بعضی وقتا . بعضیا بر اثر یک حادثه طبیعی می میرن ... خب خیلی هم زیادن

به هر حال باید یه جوری مرد ... اینو هممون قبول داریم ... اصلنم مهم نی چه

جوری مهم اینه که همش یه بهونس واسه پرواز... مثل من که قلبم تیر می

کشید ... یک دفعه چشمام رفت بالا ... به ذهنم که رسید دارم میمیرم یه دفعه

عرق کردم ... ترسیدم ... از نوک سرم شروع شد به سمت پایین ... بدنم یخ می

 زد...با سرعت دو برابر عقربه  ثانیه شمار تا آخرین بند انگشتای دستم رسید ...

دیگه منتظر افتادن بودم اما اینم لحظه آخرم نبود یک دفعه گرم شدم !

*

بعضی وقتام ... چی بگم ... می گن لبخند ربطی به مرگ نداره اما من

 می گم فقط کافیه تو بخندی تا اونوخت یه لحظه بعد

واست بمیرم .

لینک
شنبه، 26 خرداد، 1386 -

   درد شیمیایی   

دل من سوخت وقتی ... آب از سادگی اش پیشنهاد زنگ زدن آهن را پذیرفت

 وقتی با همین چشمان کاملا باز دیدم : غرق خاموشی یک خلوت گنگ می میرد

عنصری که زیر بار خرج اکتت شدن خود مانده

یا افسوس . بد نامی کربن باعث تنهایی الماس شده

روزگاری کاتدی بود  برای صورت زخمی احساس عناصر ولی اکنون دیگر ...

شرط تشکیل یک پیوند جاذبه نیست غم خنثی شدن است - ساختار نمک است

                                        - درد تنها شدن است -

بار من هرچه بود جفت پیوندی بود  ... غم دلتنگی بود .در جهانی که اسیدش باز است 

وقتی می خندیدی  همه نقطه ذوب بدنم می جوشید ... وقتی سرد شدی ؛ تبخیر شدم 

لینک
یکشنبه، 13 خرداد، 1386 -

   حس   

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم
نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم
دوست داری بخند
دوست داری گریه کن                                 
و یا دوست داری
مثل آینه مبهوت باش
  
                                                      
                                    

مبهوت من و دنیای کوچکم 

    
               دیگر چه فرق می کند
باشی یا نباشی

                                        من با تو زندگی می کنم ...

لینک
یکشنبه، 13 خرداد، 1386 -

   کس نميداند ز من جز اندکی /وز هزاران جرم و بد فعلی يکي   

- خب شرو می کنیم ... اسمت چیه ؟

- ماهی بزرگ

- این اسمته ؟؟!

- بهم ... می گن .. اینجوری صدام می زنن

- اسم اصلیت چیه ؟

- .... یادم رفته !

- ببین پسر جون ... فکر نکن خیلی زرنگی ... می خوای یادت بیاریم ؟

-شما که همه این سوالارو می دونین .. تو اون پرونده نوشته ...

منم واقعا یادم نمی یاد ...

- می خوای بلند بخونم همه چی یادت بیاد ... ۲۳ تا دزدی کوچیک و بزرگ .

۱۷۶۸ گناه جنسی که از نگاه به حریم شخصی نا محرم گرفته تا ... . ۱۸ مستی

. ۲۳۷۵۴ تا دروغ . ۹۲ تا غیبت .  ۴۳ بار دلشکستن که متاسفانه اسم بابا مامانتم

دیده میشه .۹۲ تا تهمت . ۱۰۲۷ بار ترک نماز بدون نماز های قضا . گناه کوچولو

 هم داری که ........ چرا می خندی ؟!

- هرکدومو که گفتی یاد یه خاطره ای افتادم

- !؟ تو فقط چند سال زندگی کردی و این همه گناه . می دونی حکم چیه ؟

- نه بگو ..

- جهنم . چیزی نمی خوای بگی ؟!

- ... من که مثلا با ۱۷۶۸ تا گناه  دارم می رم جهنم ... کاشکی اون آخر کاری

 هزار و هفتصد و شصت و نهمی رو می کردم ... تحمل نکردنش برام سخت بود

 داشت می رفت بیرون آروم برگشت بهم گفت :

- اون که خیلی دوستش داری هم داره می یاد جهنم ...

- می دونم   ... سعی می کنم نذارم گرمش شه!! 

لینک
جمعه، 4 خرداد، 1386 -

   فال ورق   

می گه اگه بی بی بیاد دوست داره . اگه شاه بیاد خیلی دیوونته .

 اگه آس بیاد داره واست می میره ...

 می گم دلت خوشه بابا

می گه : حالا ... خود دانی !

می گم بیگیر ... ضرر که نداره ... دلم یه دفعه تاپ تاپ کرد

 انگار خون با فشار زد تو سرم

همین جور که فرت و فرت ورقا رو زیر و رو می کرد و این ور اونور می ذاشت

می گفت این فال فرانسویه تو فا ...

.

دیگه صداشو نمی شنیدم . خیره شدم به حرکت تند دستاش

که انگار نمی فهمیدم تو حرکته

هر ورقو که می ذاشت یاد یه روز از این چند سال می یفتادم ...

.

.

دیگه برام مهم نبود که بی بی بیاد یا شاه یا آس یا هر کوفت و زهر مار دیگه

دوست داشتم تا ابد ورقا رو این ور اونور کنه با خودم می گفتم

گرچه دانم که به وصلت نرسم باز نگردم

تا در این راه بمیرم  که طلبکار تو باشم

لینک
شنبه، 15 اردیبهشت، 1386 -

   شبیه پشت صحنه من ؛   

صحنه آخر تمام می شه جمعیت ملیونی از عمق وجود فریاد می زنن ... نور زیر پای آقای بزرگ را روشن می کنه ... شاخه های گل صحنه را پر می کنه ... هیچ کس سر از پا نمی شناسه همه منتظر یک حرکت دست آقای بزرگن تا بالا و پایین بپرن ... بعضیا گریه می کنن . بعضیا جیغ می کشن ... عکاسا مثل بچه هایی که واسه جمع کردن شاباش زیر دست و پا له می شن از این ور و اونور آقای بزرگ عکس می گیرن ...

چند ساعت بعد ...

آقای بزرگ گوشه اتاق خودش مشغول حسودیه ! به یه دختر و پسر  که تو اون جمعیت ملیونی تمام مدت که آقای بزرگ ترانه می خوند سرشون رو شونه هم بود ...

آهای آقای بزرگ خوشحال باش همه مردم دنیا دنبال عکس و امضای تو می دون ...  دوستت دارن

اینو بهش می گیم که آروم شه اما پیش خودمون می دونیم همه دنیا هم که عاشقت باشن باز ... 

گاهی  تو  فقط یک نفرو می خوای !

لینک
پنجشنبه، 30 فروردین، 1386 -

   مردی که عطر می زد !   

نماز جماعت شروع شده بود ... اما این بار نیامد ... همه نگران شدند ... ترسیدند ... همه رفتند دنبالش ... تو کوچه و پس کوچه ... بالاخره پیدا شد ! روی زمین نشسته بود و برای بچه ای نقش شتر را بازی می کرد . پیامبر اسلام بود.  اسلامی که پیام آورش بیشتر هزینه زندگی را عطر می خرید تا بین قبایل وحشی و بیابانی عرب خوشبو باشد . نماز را کوتاه می خواند تا کنار مردم بنشیند .پیام آوران همه برای زندگی آمده بودند اما امروز سخنشان به پس از مرگ تعبیر می شود ... اسلام اگرچه تحریف نشد اما صدبار تفسیر شد ... ای وای اگر مسلمانان . اسلام می آوردند !

                                      ایمان بیاوریم به دین گمشده . به آخرین علامت

لینک
چهارشنبه، 15 فروردین، 1386 -

   خوش به حال روزگار ... !   

عید می شویم ! 

عید شد ... روزای خوشگلی که هممون فکر می کنیم ییهو هرچی غم و غصه بوده می رن  

یه جایی گم و گور می شن ... اما نمی دونیم که هنوز غما بین ماین فقط این چند روز ما کنار همیم به هم سر می زنیم به اون لعنتی ها فکر نمی کنیم و خودمونو خوشگل می کنیم و راحت می خندیم ... غم ها بین ماین اما این چند روز دیده نمی شن ... می رن به خیلی ببخشین : درک ! 

چی مشه همیشه بخندیم ؟! ماییم که عید میشیم ... روزا فرق ندارن که !

عیدی ندارند ! 

دلش کوچیکه درداش بزرگ ... تو رو خدا منو ببخش ... اصلا دوست نداشتم این توپ گندرو وردارن با خطای سیاه پررنگ تیکه تیکه کنن بعد تو هر کدوم رو طبقه طبقه کنن و تو این وسط اونقدر پرت و پایین باشی که عمونوروزم نبیندت ! 

من به خاطر تی شرت نوم ازت شرمنده ام . 

بچه محله امام رضا

خدایا منو ببخش ... می دونم بعد از خوندن این چند خط سرتو تکون می دی و یک لبخند می زنی اما بزار بگم :

دیشب رفته بودم حرم ... همیشه همین جوره !!! ... باور دارمش

من که مکه نرفتم اما اونایی که رفتن می گن :

از کعبه صفای این حرم بیشتره !

های ... های ... آرزو ها

بزارین این چند خطم بگمو تمومش کنم ... آرزو هامن ... چیزای عجیبین اما درست فهمیدی آرزو هامن

بعد از همه اون حرفای همیشگی و تکراری که می دونین می خوام بگم :

دوست دارم به یکی که دوست دارمش برسم : این واقعا بزرگتر از آرزوی بعدیم نیست چون طرف حالش از من بهم می خورم ... ای یکم

می خوام به عنوان اولین ایرانی جایزه اسکار بهترین فیلم رو ببرم : اینو بهتون قول می دم ... تا این حد

آخریشم اینه که ... می خوام مرگ مغزی بشم تا بتونن اعضام رو بزارن تو وجود یکی دیگه : حاضرم هیچ آرزوییم بر آورده نشه جز این ... خدا

روی صندلی دسته دار دونفره ...

آخ که عید همتون مبارک ... تو بیمارستانا یادتون نره ... اونایی که پارسال عید رو جشن گرفتن و بوس دادن و امسال نیستن ... اگه عاشقین که به سر تونو بالا بگیرین و آستین هرکی جلوتون وای میسته رو پاره کنین وگرنه ... خیلی گاوین ... ببخشین من بی ادب نیستم ها این حداکثر کلمات رکیکم بود

همتون روی این صندلی کنارم نشستین ...  شاد و پاک و سالم باشین

تا سال دیگه :

روی صندلی دسته دار دونفره ننشسته بودم که عاشق شدم

 

لینک
دوشنبه، 28 اسفند، 1385 -

   ۳۰۰۰   

......

چه کسی بر جان تو تیشه می زند

مگر مردانت مرده اند که به تاراجت می برند

مگر غیرت کوروش به خون فرزندش نریخته که اینگونه به خاکت می کشند

خنجری از درون و پتکی از برون

... و منی که شبیه سیاوش گریه می کنم

منی که روزگاری سینه اسپارت را شکافتم

امروز رستم را با موی های زرد بر تی شرت های آنان می بینم و تهمینه را بر فنجان های عرب

از آنچه خودمان بر سر خودمان آوردیم

چشمانم را می بندم و تا سر حد مرگ بر سر آنان و اینان جیغ می کشم :

 تو

۳۰۰

را به سر ما کوفتی

 و من می خواهم

۳۰۰۰

سال پدر تاریخ و تمدن و فرهنگ و اصالت و علم را به سرت بکوبم !

ای قاره بی خاطره

کافی ست خجالت بکشی ای نوزاد چند پدر  !!

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم

لینک
پنجشنبه، 24 اسفند، 1385 -

   سردمه مثل مورچه !   

خب آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق ِ سگ تا دینِ روز
این کله ی پوکو می گیرم بالا
و از بی سیگاری می زنم زیرِ آواز
و انقدر می خونم
تا این گلوی وامونده وا بمونه
تا که شب بشه و بچپم توی چهار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشقِ سیاهِ خیالیِ منو ضرب گرفته
شام که نیست
خوب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض چشم منو پوتینای مچاله و پیریِ که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمامو می بندمو کله رو ول می کنم رو بالشی که
پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست

خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور باشی از کله ی سحر یامفت بگیو یامفت بشنُویو
آخر سر انقدر سر به سرت بذارن
تا سر بذاری به خیابونا

ای......... هـــی
دل بده تا پته ی دلمو واست رو کنم
می دونی
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره
ورنه خلاصی......خلاص

هههههههه ...اگه این نبود
حالیت می کردم
که کوه هارو چطوری جابجا می کنن
استکانهارو چجوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم چجوری شبا از رویاهام یه خدا بسازم
و دعاش کنم که عظمتِتُ جلال
امشبم گذشت و کَسی ما رو نکشت
بعدشم چشمامو می بندمو
دل و میسپرم به صدای فلوتِ یدی کوره
که هفتاد سال تِمومِ
عاشق یه دختر 14 ساله ی بوره
منم عشق سیاهمو سوت می زنم
تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب
یه صدای آشنایی چه خوش می خوند
بشنو
هی لیلی سیاه
انقدر برام عشوه نیا
تو کوچه تو در تو سر تا سر این شهر
هر جا بری همراتم
سرو و سوتک می دونه
کشته عشوه هاتم.

               


لینک
پنجشنبه، 17 اسفند، 1385 -

   بعد از شنیدن خودکشی یک دختر از طبقه چهارم به سمت زمین ! یک اتفاق کاملا معمولی !!   

ظلم یعنی گناه یک انسان و مواخذه یک ملت :

جایی این را خواندم :

دزد اشتباه چاپی درد است !

جایی دیگر

و

جایی دیگر

از خدا برای وجود شیطان سوالی ندارم ...

از خدا به خاطر وجود انسان می پرسم ...

خدای من ... !!!

.

لینک
جمعه، 4 اسفند، 1385 -

   ساده ترين قصه يک انسان ...   

 تو مرا می فهمی

                 من تو را می خواهم

                                           ... و همین ساده ترین قصه یک انسان است

                    تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم           

                                                           و تو هم می دانی

                             تا ابد در دل من می مانی 

                                           .....

- وقتی با تمام وجود غروب رو نگاه می کنيم باورمون نميشه اين اتفاق هر روز می يفته !

به نظر من عشق هم همين طوره ... هر روز و تو همه نقاط جهان سر يک وقت معين اتفاق می يفته و مردم وقت تماشای اونو ندارن . آدما خيلی به خودشون نمی رسن اينا همه حرفه که يک ساعت جلو آينه وايميستن و موهاشونو درست می کنن و رژ می زنن. اينا همه حرفه ... آدما فقط به موها و لباشون و گاهی هم تخمک چشماشون اهميت می دن هيچکی به خودش اهميت نمی ده ! ... به نظر من عشق منطقی است اتفاقا تنها چيزی که منطقی است همين اتفاق که هر روز سر ساعت معينی در همه جهان می يفته اما متاسفانه که آدما حتی از گوسفندها هم گوسفند ترند ... به هر حال هر کسی هم که يک روز به حساب از يکی خوشش می ياد فکر می کنه فقط خودش اين لياقت و ظرفيت رو داشته که اين اتفاق رو ببينه غافل از اينکه اين اتفاق مثل غروب خورشيد هر روز سر ساعت معينی در سراسر جهان می يفته ... من پيشنهاد می کنم از اين اتفاق لذت ببريد چون نمی شه برای غروب نقشه کشيد يا از اون استفاده ای جز زيبايی کرد . اون اتفاق خوشایند که هر روز سر ساعت مشخصی می یفته هم همین جوره ! درست عین غروب ... دستت بهش نمی رسه و چه بخوای چه نخوای اتفاق می یفته . هر روز سر ساعت معینی ...

لینک
جمعه، 27 بهمن، 1385 -

   منو ببخش ...   

 

                     !         

                       

                      

لینک
یکشنبه، 22 بهمن، 1385 -